الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به درُی که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر به شاه نجف
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ در اشتلم
که خاکم گل از آب انگور کن
سراپای من آتش طور کن
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
خدایا به جان خراباتیان
از این تهمت هستیم وارهان
بیا ساقیا می به گردش درآر
که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که .............
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به دردی کش لجه کبریا
که آمد به شأنش فرود انما
به دری که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر به شاه نجف
به رندان سرمست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ در اشتلم
که خاکم گل از آب انگور کن
سراپای من آتش طور کن
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
خدایا به جان خراباتیان
از این تهمت هستیم وارهان
بیا ساقیا می به گردش درآر
که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو
ار آن می که در دل چو منزل کند
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که گر شب ببیند به خواب
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد به جان
توانی به جان دید حق را عیان
بیا تا سری در سرخم کنیم
من و تو تو من همه گم کنیم
بزن هر قدر خواهی ام پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
بیا تا به ساقی کنیم اتفاق
درونها مصفا کنیم از نفاق
چو مستان بهم مهربانی کنیم
دمی بی ریا زندگانی کنیم
دماغم ز میخانه بویی کشید
حذر کن که دیوانه هویی کشید
به میخانه آی و صفا را ببین
مبین خویشتن را خدا را ببین
مغنی سحر شد خروشی برآر
ز خامان افسرده جوشی برآر
به می گرم کن جان افسرده را
که می زنده دارد تن مرده را
چو پیمانه از باده خالی شود
مرا حالت مرگ حالی شود
پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی ز شب مانده باقی کجاست
بیائید تا جمله مستان شویم
زمجموع هستی پریشان شویم
چو ما زین می از مست و نادان شوی
ز دانایی خود پشیمان شوی
مئی را که باشد در او این صفت
نباشد به غیر از می معرفت
از این دین به دنیا فروشان مباش
بجز بنده ی باده نوشان مباش
چه در مانده ی دلق و سجاده ای
مکش بار محنت بکش باده ای
مکن قصه ی زاهدان هیچ گوش
قدح تا توانی بنوشان و نوش
حدیث فقیهان بر ما مکن
زقطره سخن پیش دریا مکن
رخ ای زاهد از می پرستان متاب
تو در آتش افتاده ای من در آب
تو شادی بدین زندگی عار کو
گشودند گیرم درت بار کو
قلم بشکن و دور افکن سبق
بشویان کتاب و بسوزان ورق
که گفته که چندین ورق را ببین
ورق را بگردان و حق را ببین
صبوح است ساقی برو می بیار
فتوح است مطرب دف و نی بیار
به میخانه آ و حضوری بکن
سیه کاسه ای کشف نوری بکن
نماز ار نه از روی مستی کنی
به مسجد درون بت پرستی کنی
برونها سفید و درونها سیاه
فغان از چنین زندگی آه آه *
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از سروده های میر رضی الدین آرتیمانی
پتو می کشم روت سردت نشه
شبایی که غمگین و دلواپسی
شبایی که می ترسی از زندگی
می دونم به هرچی بخوای می رسی
پتو می کشم روت سردت نشه
زمستونه و عشق ، تنهاتره
تو چشمات و بستی و من ساکتم
نمی خوام که خواب از سرت بپره
کنارم بمون و نذار هیچ وقت
با گریه جای خالیتو پر کنم
بدونِ تو یک لحظه ، آینده رو
نمی تونم حتی تصور کنم
نتونستم اونقدر عاشق بشم
که سرما از اینجا فراری بشه
که دنیا رو اونقدر عاشق ( زیبا ) کنم
تا اونجوری که دوست داری بشه
نشد وقتی می خوابی اشکای من
نریزن رو موهات ( دستات ) ؛ بی اختیار
نتونستم از کل این زندگی
واسه تو یه رویا بذارم کنار
کنارم بمون و نذار هیچ وقت
با گریه جای خالیتو پر کنم
بدونِ تو یک لحظه ، آینده رو
نمی تونم حتی تصور کنم
من یه عمر آزگار پی تو میگشتم
با یه قلب بی قرار پی تو میگشتم
دست روی دلم نزار دست بزار تو دستم
آخه من دیوونه وار دل به تو بستم
مث ابرای بهار باریده چشمام
توی بیداری و خواب تو رو دیده چشمام
مث ماه به من بتاب تا جون بگیرم
من دیگه بدون تو جایی نمیرم
تو فوق العاده ای هر جا بخوای بری من همراه تو هستم
دستامو پس نزن اینو بدون که من دل به عشق تو بستم
منو از عاشقی منصرف نکن من دیگه محاله که خام بشم
این علاقه خیلی وحشتناکه حتی فکرشم نکن رام بشم
وقتی هستی من یه جور دیگه م غصه هام یکی یکی کم میشه
من رو عشق تو تعصب دارم سر تو با همه حرفم میشه
متن آهنگ بگو آره بهنام صفوی
دیگه کم کم مطمئنم بهترین عاشق دنیایی
آخ الهی من بمیرم واسه اون چشمای رویایی
من یه دیوونه حساسم که واسه تو پر احساسم
تو نمیدونی چقد خوبی تورو به پرستو میشناسم
واسه تو میمیرمو از تو جون میگیرم
یه قدم بیشتر از این بدون تو نمیرم
دل من واسه نگاهت بی قراره
غیر از عاشقت شدن راهی نداره
منو دیگه دس به سر نکنم عزیزم
یه نگا کن تو چشامو بگو آره
بگو آره تا دوباره یه ستاره توی آسمون دنیا ماله من شه
دل من بدون تو حالش خرابه چی میشد دلت شریک حال من شه