ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود/ رنج دوران برده ایم...
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ترانه ی « سفر به خاطر وطن »
ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی
تنظیم کننده برای ارکستر و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری
(متن رو از وبلاگ "یکی بود!" کپی کردم)
تو که در باور مهتابی عشق
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به درُی که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر به شاه نجف
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ در اشتلم
که خاکم گل از آب انگور کن
سراپای من آتش طور کن
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
خدایا به جان خراباتیان
از این تهمت هستیم وارهان
بیا ساقیا می به گردش درآر
که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که .............
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به دردی کش لجه کبریا
که آمد به شأنش فرود انما
به دری که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر به شاه نجف
به رندان سرمست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ در اشتلم
که خاکم گل از آب انگور کن
سراپای من آتش طور کن
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
خدایا به جان خراباتیان
از این تهمت هستیم وارهان
بیا ساقیا می به گردش درآر
که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو
ار آن می که در دل چو منزل کند
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که گر شب ببیند به خواب
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد به جان
توانی به جان دید حق را عیان
بیا تا سری در سرخم کنیم
من و تو تو من همه گم کنیم
بزن هر قدر خواهی ام پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
بیا تا به ساقی کنیم اتفاق
درونها مصفا کنیم از نفاق
چو مستان بهم مهربانی کنیم
دمی بی ریا زندگانی کنیم
دماغم ز میخانه بویی کشید
حذر کن که دیوانه هویی کشید
به میخانه آی و صفا را ببین
مبین خویشتن را خدا را ببین
مغنی سحر شد خروشی برآر
ز خامان افسرده جوشی برآر
به می گرم کن جان افسرده را
که می زنده دارد تن مرده را
چو پیمانه از باده خالی شود
مرا حالت مرگ حالی شود
پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی ز شب مانده باقی کجاست
بیائید تا جمله مستان شویم
زمجموع هستی پریشان شویم
چو ما زین می از مست و نادان شوی
ز دانایی خود پشیمان شوی
مئی را که باشد در او این صفت
نباشد به غیر از می معرفت
از این دین به دنیا فروشان مباش
بجز بنده ی باده نوشان مباش
چه در مانده ی دلق و سجاده ای
مکش بار محنت بکش باده ای
مکن قصه ی زاهدان هیچ گوش
قدح تا توانی بنوشان و نوش
حدیث فقیهان بر ما مکن
زقطره سخن پیش دریا مکن
رخ ای زاهد از می پرستان متاب
تو در آتش افتاده ای من در آب
تو شادی بدین زندگی عار کو
گشودند گیرم درت بار کو
قلم بشکن و دور افکن سبق
بشویان کتاب و بسوزان ورق
که گفته که چندین ورق را ببین
ورق را بگردان و حق را ببین
صبوح است ساقی برو می بیار
فتوح است مطرب دف و نی بیار
به میخانه آ و حضوری بکن
سیه کاسه ای کشف نوری بکن
نماز ار نه از روی مستی کنی
به مسجد درون بت پرستی کنی
برونها سفید و درونها سیاه
فغان از چنین زندگی آه آه *
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از سروده های میر رضی الدین آرتیمانی
الهی به مستان میخانه ات***به عقل آفرینان دیوانه ات
![]() |
|
![]() |
الهی به مستان میخانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات به مستان افتاده در پای خم به رندان پیمانه پیمای خم که خاکم گل از آب انگور کن هوسهای من آتش طور کن الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیده مردمند به خم خانه وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده می ده که چون ریزمش در سبو برآرد سبو از دل آواز هو می معنی افروز و صورت گداز همه گشته معجون ناز ونیاز پریشان دماغیم ساقی کجاست شرابی زشب مانده باقی کجاست می کو مرا وا رهاند زمن زآئین کیفیت ما ومن دماغم زمیخانه بوئی شنید حذرکن که دیوانه هوئی شنید مغنی نوای طرب ساز کن دلم تنگ شد مطرب آواز کن به میخانه آی و صفا را ببین ببین خویش را و خدا را ببین به رندان سرمست آزاده دل که هرگز نرفتند جز راه دل تو در حلقه می پرستان در آی که چیزی نبینی به غیر از خدای بزن هر چه هواهیم پا به سر سر مست از پا ندارد خبر الهی به جان خراباتیان کز این محنت هستیم وارهان رضی الدین آرتیمانی |